| آسیب شناسی جریان روشنفکری امروز افغانستان |
|
|
| نویسنده قنبر علی تابش | ||
| ۱۷ عقرب ۱۳۸۷ | ||
|
در لغت نامه دهخدا واژه ی روشنفکر را اینگونه معنی کرده است : " آنکه دارایی اندیشه ی روشن است . کسیکه در امور، با نظر باز ومتجددانه نگرد " (1)
تعریف روشنفکر : یکی از مشکلات بسیار مهمی که در حوزه ی علوم انسانی وجود دارد این است که دانشواژه های آن تعریفی دقیق وهمه پذیر ندارد . هرفرد یا گروه فکری یک دانشواژه را بر اساس بینش ، باور ها واحساسات خود تعریف وتفسیر می کند . این مشکل آنچنان جدی است که دستاورد های علوم انسانی را به عنوان یک دستاورد علمی مورد تردید و سوال قرار داده است. دانشواژه ی روشنفکر هم یکی از همان دانشواژه هاست.هر دسته و گروه فکری آن را بر اساس تمایلات و پیش فرض های خویش تعریف کرده اند. هر کسی این دانشواژه را به گونه ای تعریف کرده است که تنها شامل گروه و طیف فکری خودش شود و قیدهایی را بر آن افزوده است که افراد مربوط به دسته ی مخالف را از آن خارج سازد. به عنوان مثال در دوران جنگ سرد که جهان به دو قطب سوسیالیستی و کاپیتالیستی تقسیم شده بود روشنفکران و دانشمندان طرفدار سرمایه داری غرب واژه ی روشنفکر را به گونه ای تعریف می کردند که تنها شامل روشنفکران غربی و افراد ی از جامعه ای سوسیالیستی شود که طرفدار تغییرات اجتما عی ، سیاسی و اقتصادی به نفع سرمایه داری بودند و قید هایی را بر تعریف روشنفکر می افزودند که افراد طرفدار سوسیالسم را در جهان شامل نشود. همین گونه ، دانشمندان و اندیشمندان جامعه سوسیا لیتی دانشواژه ی روشن فکر را به گونه ای تعریف و تحدید می کردند که تنها شامل روشنفکرسوسیالیستی شود چه آنان که در شوری زندگی می کردند چه آنانی که در غرب به سر می بردند امّا خواهان تغییرات سیاسی د رجوامع غربی بودند. این وضعیّت کما بیش در بسیاری از کشورهای جهان معمول است. کشور ما هم از این وضعیّت مستثنا نبوده است. اگر چه در کشور ما به دلیل فقر علمی کمتر محافل روشنفکری دست به تعریف دانشواژه ی روشنفکر زده اند امِا در نوشته ها و گفته ها ی طیف های گوناگون روشنفکری اغلب این تمایل دیده می شود که دانشواژه ی روشنفکر را تنها به طیف فکری خود اطلاق کند و سعی بر این است که دیگر نحله های فکری را از واژه ی روشنفکر محروم سازند. به هر حال در کشوری که بسیاری از نزاع ها بر سر نام و نان است این نزاع هم شاید خیلی دور از انتظار نباشد. من در این نوشته ی کوتاه از آوردن وجرح و تعدیل کردن تعاریف گوناگون پرهیز می کنم و نیز از تعاریفِ اغلب آرمان گرایانه و بلند پروازانه احتراز می کنم چرا که بعضی از تعاریف بلند پروازانه و سخت گیرانه ممکن است در سرزمین های دیگر مصداق خارجی داشته باشد امّا پیدا کردن مصداق افغانستانی برای آن سخت دشوار است و تنها کمک می گیرم از نویسنده و متفکّری بزرگ فرانسوی "ریمون آرون " که آگاهانه برای پرهیز از فرجام مشکل تعریف روشنفکر را به سه دسته تقسیم می کند : "1- گروه اصلی روشنفکری که تولید کننده ی اندیشه هستند و این اندیشه ممکن است فلسفی، سیاسی، علمی، هنری و اجتماعی باشد پس در این حلقه تولید کنندگان اندیشه در قیاس با دیگران بسیار محدود خواهد بود . 2- گروه دوم توزیع کنندگان اندیشه اند که از خود شان خلاقیت ونبوغ آفرینش ندارند وتنها وآفریده های فکری دیگران را در جامعه پخش وتوزیع می کنند که نویسندگان ، محققان ومعلمان و... در این حلقه قرار دارند . 3- -گروه سوم مصرف کنندگان اندیشه اند، نه از خود خلّاقیّت دارند و نه توزیع کننده اند بلکه در مراحل اوّلیه ی ورود به حوزه ی اندیشه قرار دارند. بدین ترتیب روشنفکران در معنی حداکثر، شامل تولید کونندگان می شوند و در معنی حداقل آن شامل مصرف کنندگان و خارج از این سه حلقه عوام الناس قرار دارند (2) اگر بخواهیم این تعریف" ریمون آرون" را در مورد روشنفکران افغانستان تطبیق دهیم باید اذعان کنیم که روشنفکر به معنای حد اکثری آ ن یعنی تولید کنندگان اندیشه در جامعه امروز افغانستان یا کم است یا کییمیا . در جامعه ی امروز افغانستان در صورتی می توان سخن از روشن فکر به میا ن آورد که معنای حد اکثری آن یعنی توزیع کنندگان ومصرف کنندگان را در نظر بگیریم بنا براین ما همین معنای حد اکثری از روشنفکر را ملحوظ می کنیم . نکته ی دیگر اینکه روشنفکر افغانستانی را میشود اززاویه های مختلف بررسی کردکه طبیعتا در یک مقاله پرداختن به همه ی آن جنبه ها ممکن نیست بنا بر این من در ادامه ی این نوشته تنها می پردازم به یکی از جنبه ها ی آن . یعنی آسیب شناسی روشنفکر افغانی که به نظر من ضروری ترین جنبه ی روشنفکر امروز ما محسو ب می شود . تا ما آسیب های روشنفکر امروز را شناسایی نکنیم نمی توانیم در مان برای آن پیدا کنیم ونمی توانیم در آینده امید واری موفقیت او باشیم . چراکه این موجودی" شیک پوش خوش خوراک متفکر " به سختی مریض است ویک مریض اگر دردهایش شناسایی نشود نه تنها امید به بهبودی اش نمی رود بلکه روزتا روز ارگانیسمش ضعیف وضعیف تر می شود اسیب های روشنفکر امروز هم می تواند فراوان باشداما باز هم بنا بر اقتضای حال من تنها به مهمترین هایش در این نبشته اشاره می کنم . آسیب ها : 1- فقر اندیشه . نخستین و کشنده ترین آسیب روشنفکر امروز افغانستان فقر اندیشه و تئوری است همچنان که در تعریف" ریمون آرون" ذکر شد نخستین دسته ی روشنفکر کسانی ند که تولید اندیشه می کنند و روشنفکر واقعی هم همین گروه اند که از آنان به حیث روشنفکر حد اکثری یاد کردیم . روشنفکری که تولید اندیشه نکند به مفهوم حد اکثری یک روشنفکر محسوب نمی شود . تولید اندیشه وتئو ری کارویژه ی اصلی روشنفکر به حساب می آید . بهتر است در اینجا این پرسش را هم مطرح کنیم که تولید اندیشه چیست وتولید چه چیزی را اندیشه می گویند؟ " مهمترین شاخصه های اندیشه عبارتند از : 1- پاسخگویی مسایل بودن . 2- معقول ومستدل بودن . 3- منسجم بودن . یعنی بین گزاره های مختلف آن انسجام منطقی وجود داشته باشد " (3) کارویژه ی روشنفکر این است که برای هر مسئله ی فکری واجتماعی راه حل ارایه کند . این راه حل هم باید معقول ، مستدل وکار آمد باشد ونیز از انسجام درونی بر خوردار. این مهم تنها از یک روشنفکر آگاه ودانا بر می آید . روشنفکر باید در محیطهای بسته و تاریک یک چراغ باشد . باید مثل یک ژنراتورتولید روشنایی کند . ژنراتوری می تواند تولید روشنایی کند که خودش سوخت داشته باشد. زنراتوری که سوخت نداشته با شد خاموش است . روشنفکری که خودش آگاهی نداشته باشد چگونه می تواند مردمش را آگاهی بدهد ؟ معجزه ی روشنفکر اندیشه و آگاهی او است . روشنفکری که اندیشه ندارد با کدام اسلحه به جنگ تاریکی و خرافات می رود ؟ روشنفکر همیشه تشنه است . تشنه ی آگاهی تشنه ی دانستن . روشنفکر برای دانستن هر رنجی را تحمل می کند . روشنفکر هیچ وقت خود را "دانای کل " نمی داند . " به نظر "کانت "دوره ی روشنگری را می توان در شعار حکمت آمیز" جسارت دانستن داشته باشید " خلاصه کرد ." (4) روشنفکر در واقع یک بینا است که در میان انبوه نا بینایان . بینایی همان اندیشه ی روشنفکر است . روشنفکری که خود نابینا باشد چگونه می تواند هدایت گر خلق باشد ؟ کوری کجا عصاکش کوری دگر شود ؟ یا به قول شوریده ی بلخ : با عصا کوران اگر ره دیده اند در پناه خلق روشن دیده اند گر نه بینایان بدندی وشهان جمله کوران خود بمردندی عیان (5) جریان روشنفکر امروز ما ازین رو عقیم است که از معجزه ی آگاهی واندیشه خالی است . روشنفکر امروز ما تولید اندیشه ندارد . تولید تئوری ندارد . او تنها چند جمله را طوطی وار از مکتب ها وکتاب های مختلف آموخته است . طبیعی است که با این گونه تقلید ها هیچ تاثیری را در اجتماع نمی تواند ازخود به جا گزارد . باز هم به قول مولانا : ازمقلد تا محقق فرقها است کاین چو داود است وآن دیگر صدا است منبع گفتاری این سوزی بود وآن مقلد کهنه آموزی بود . 2- دومین آسیب روشنفکر امروز ما عدم تعهد او است که از آسیب قبلی یعنی فقر اندیشه ناشی می شود . تعهد از آگاهی وشناخت بر می خیزد . تعهد قدرت فکری می خواهد . آگاهی وفکر ،جان روشنفکر را در ارتعاش می آورد وخواب را از چشمان او می ستاند . اندیشه به روشنفکر حس مسولیت می بخشد وآرامش واسایش را بر او حرام می کند . روشن فکری که صاحب اندیشه است نمی تواند در برابر گمراهی ونادانی مردمش بی تفاوت باشد. روشنفکری که روشن است اگر به جنگ سیاهی نرود وجدانش بر او نهیب می زند او می داند که : اگر بینی که نابینا وچاه است اگر خامش بنشینی گناه است روشنفکری که تعهد دارد شکست نا پذیر است . روشنفکری که تعهد دارد خستگی نا پذیر است اما روشن فکر امروز کشور ما زود خسته می شود وآسان شکست می خورد . تا جوان تر است چند تا شعار تند ومردمی را از سر تقلید ومد اینجا وآنجا بر زبان می آورد اما کمی که پا به سن می شود غرق زندگی روزمره می گردد . تا منفعت مستقیم ندارد معترض است بر یک نظام ویا یک جریان اما همینکه اندک منفعتی در آن پیدا کرد توجیه گر می شود . سقراط به عنوان یک روشنفکر آگاهِ زمانه اش این گونه تعهدش را در برابر اندیشه ومردمش فریاد می زند : " ای مردم آتن چه مرا بیگناه شمارید وچه آزاد کنید وچه نکنید من هر گز از راه خود باز نمی گردم حتی اگر صد بار کشته شوم " (6) روشنفکری که متعهد است در هیج شرایطی از مردمش جدا نمی شود اما روشنفکران ما گروه گروه از مردم خویش جدا میشوند وبه اقالیم خوش آب وهوا رحل اقامت می آفکنند . در این چند سال چقدر روشنفکر از راست وچپ ومیانه با مردم خود خدا حافظی کردند وبه سراغ کافه ها ورستوران ها ی غرب رفتند ؟ آیا باز هم می شود ادعای روشنفکری ودرد مردم داشتن را از اینان پذیرفت ؟ البته قصد من تبرئه ی کسانی که در این سو باقی مانده اند نیست . من هم می پذیرم که در میان رفتگان به غرب بسیار مهره درشت ها ومدعیان کلان روشنفکری وجود داشت. این را هم نمی خواهم بگویم که آنانی که در این جا مانده اند قلّه های بزرگی را فتح کرده اند. در فراز های بعد به شاهکاری هایی اینان هم خواهم پرداخت بلکه می خواهم به این نکته اشاره کنم که رها کردن مردم در کام رنج و مصیبت از یک روشنفکر واقعی ممکن نیست آیا به نظر شما اگر یک بینا در کنار یک دریا، مشاهده کند که یک جمع کوران به سوی دریا پیش می روند و بینا تنها راه خود را کج کند و سمت دیگر برود و کوران را در کام دریا رها کند عملش چگونه است؟ حالا ما روشنفکر را بینا فرض می کنیم . مردم را کوران و سودجویان بین المللی و جمگ سالاران و غرب ساران داخلی را همان دریا. اگر روشنفکر واقعا روشن فکر است چگونه می تواند تحمل کند که مردمش در کام این امواج غرق شوند و او تنها رخت خود را از آب بکشد؟ 4- پیچیدگی زبان- یکی دیگر از آسیب های روشنفکر پیچیدگی زبان است. پیچیدگی زبان متغیری است که از دو متغیری قبلی یعنی فقر اندیشه و عدم،تعهد بر می خیزد. روشنفکر ما چون اندیشه و تعهد ندارد خود به خود به اغلاق زبان پناه می برد و می خواهد بی اندیشگی خود را در پشت زبان مبهم وغیر قابل فهم پنهان کند . قصد من در این فراز بیشتر اثار هنری روشنفکر است که به بهانه ای گرایش های پست مدرنستی از هر نوع معنا و مفهومی می گریزد. روشنفکر با افتخار خود را خالق یک اثر پسامدرن می داند وهر نوع نقد محتواگرا را هم با چوب عدم فهم می راند. بی دلیل نیست که برخی اندیشمندان امروز غرب پست مدرنیسم را مرگ هنر اعلام کرده است چرا که هنری که از برقراری ارتباط با مخاطب ومردم ناتوان باشد یک هنر مرده است وناگفته نماند که سیاست گزاران امروز لیبرال به هنر مرده علاقه مندند . هنری که نتواند در مردم حس وشور ایجاد کند ، هنری که در پای گوش جامعه لالایی بخواند . چرا که سیاست گزاران لیبرال امروز اصلا پایان تاریخ را اعلان کرده اند . پایان تاریخ به زبان ساده یعنی اینکه جهان ما – تمدن غرب – بهترین وکاملترین جهان است دیگر نباید برای تغییر این جهان واین تمدن تلاش کرد . این نهایت آمال انسان است . طبعا وقتی مبنای اندیشه ی سیاست گزاران بین المللی این تئوری باشد ، در عرصه ی هنر وفرهنگ از هنر مرده وپسا مدرن حمایت می کند . چرا که اثر هنری پست مدرن در بهترین حالت خود یک اثر تجملی وتشریفاتی برای طبقه ی اشراف است و به سیاست و اجتماع کار ندارد این نوع هنر با نگرش پایان تاریخ هم سوست چرا که با زبان بی زبانی نظم موجود را بهترین نظم می داند و یا حداقل به کار آن کاری ندارد. هنری که در آن حرف از تغییری جهان در میان باشد طبعا مورد حمایت سیاست گزاران و سیاست مداران بین المللی نیست و هنری که فلک را سقف بشکافد و طرح نو دراندازد از نظر آنان شعاری بیش نیست. هنرمند ما هم چون اندیشه ندارد و تلاش برای اندیشه ورشدن هم برایش دشوار است آسان ترین کار برایش این است که نقاب پست مدرن را به صورت کشد و به زبان "جن" با مردم حرف بزند با این خیال که شاید مردم فکر کنند که پدید آورنده ی اثر، حرف های مهمی داشته است. آن قدر مهم که ساده تر از این نتوانسته بیان کند مشکل از ما بی سوادان است که نمی فهمیم. روشنفکر هنر مند با این خیال خود کیف می کند و از خود و از جهان راضی به گوشه ای انزوا می خزد و ژست روشنفکرانه می گیرد چه احساس خوشایندی ! غافل از این که مردم ما نسل اندر نسل با مولانا و حافظ و سنایی زندگی کرده اند و هنر در ذات آن ها عجین شده است. مردم اگر چه ممکن است اصطلاحات اختراعی روشنفکر را در باب هنر ندانند اما با ذوق خدادادی خویش به خوبی تشخیص می دهند که هنر کدام است و هنرمند کیست؟ مردم هرگز به ذوق خود شک نمی کنند مردم می دانند اگر روشنفکر حرفی برای گفتن و پیامی برای رساندن می داشت زبانش را هم پیدا می کرد. "در عرفان اسلامی آفرینش جهان بر این اصل استوار است که " جمال از جلوه ، نا گذیر است " (7) یعنی هر چیزی اگر جمالی داشته باشد ناچار جلوه خواهد کرد وراه جلوه گری را هم پیدا خواهد کرد . جامی این مفهوم را چقدر زیبا پرورانده وارایه داده است : پریرو تاب مستوری ندارد چودر بندی سر از روزن در آرد شما بسیار مشاهده کرده اید یک دختر زیبا اگر خود را در چندین حجاب هم بپیچد باز هم گاهی به نحوی جمالش را به جلوه در می آورد . گاهی به بهانه ی باد وگاهی به بهانه ی عدم توجه . اما مو وزیر گلوی یک پیر زن را شما هر گز نمی توانید ببینید او آنقدر چادر را محکم می گیرد که هر اتفاقی هم اگر در پیرامونش بیافتد چادرش رها نمی شود چرا که از ظاهر شدن مو وزیر گلویش هراس دارد . او فکر می کند که دیگر زیبا نیست وجذابیت لازم را ندارد . هنرمند پست مدرن که زبان پیچیده دارد ماننده همان پیرزن متاعی برای عرضه کردن ندارد و یا سخنش آنقدر سست و سخیف است که از ظاهر شدن آن هراس دارد لذا سعی می کند اندیشه اش را در پشت زبانی پنهان کند که هیچ گاه معلوم نشود او چه گفته است برا ی تیوریک کردن و یا علمی نشان دادن این طرز تلقی سخنان ماننده این سخن " ژان ریکاردو " در کتاب های نقد کم نیست که روشنفکر آن را مستمسک خود قرار دهد " نویسنده باید در عمق وجودش این نکته را حس کند که چیزی برای گفتن ندارد (8) اما هنرمندی که پیامی برای مردم داشته باشد تمام دغدغه اش این است که پیامش را برای مردم باز گوید و چون پیام دارد زبان مناسب و روشنش را هم پیدا می کند "جامی" د ر مقدمه ی "یوسف زلیخا "این مفهوم را بیان کرده است و برای تایید آن چندین مثال آورده است از جمله این دو بیت : تو را گر معنی در خاطر افتد که در سلک معانی نادر افتد ندانی از خیال آن گذشتن. دهی بیرون ز گفتن یا نوشتن(9) دکتر " رضا داور " در باره هنرمندان پیچیده گرا می نویسد :" او نه زبان مردم را می فهمد و نه مردم زبان اختراعی او را در می یابد: او با روشنفکر غربی هم همراه نیست زیرا فقط بعضی از حرف های روشنفکر غربی را تکرار می کند و معمولا وقتی که کتابی تالیف می کند نقل پراکنده ی سخنان روشنفکر غربی است و روح تالیفات غربی در آن نیست روشنفکر ما بر خلاف ادعایش از وضع تاریخی خود خبر ندارد و پایش روی زمین نیست " (10) 5- جدایی از مردم. سه تا آسیب یاد شده باعث می شود که آسیب چهارمی در روشنفکر پدید آید آسیبی به نامی جدایی از مردم . مردم منبع قدرت و انرژی روشنفکر محسوب می شود مردم است که روشنفکر معنا و مفهوم پیدا می کند روشنفکر نقش پیام آوری دارد و پیامی به همراه خود آورده است که خود را مسول می داند آن را به گوش مردم برساند . اما روشنفکری که پیام و اندیشه ای ندارد و رسالتی به دوش خود احساس نمی کند یک زبانی برای خود اختراع می کند و با همان اختراع خود بازی می کند و این اختراع تمام دل خوشی و دل مشغولی اش می شود لذا از مردم دور می گردد سرگرم زبان اختراعی خود می شود و مردم نیز چون می بیند که سخنان روشنفکر از جنس مردم نیست و با درد ها و رنج ها و آرمان های آنان هم سنخی ندارد از روشنفکر فاصله می گیرند و آنان را موجودات عجیب و غریب تلقی می کنند که عشقشان کلمه و کتاب و رنگ و تصویر است. وقتی روشنفکر از مردم خود دور می شود پایگاه خود را از دست می دهد. پا در هوا می شود و دیگر نمی تواند در جریان زندگی مردم نقش ایفا کند ." در اساطیر یونان آمده است که پهلوانی تا وقتی که با مادر خود زمین در تماس مستقیم بود شکست نا پذیر بود. دشمن نخست را او را از مادر جدا کرد و سپس مغلوبش ساخت " (11) روشنفکر نباید خود را از مردم برتر بداند او باید در میان مردم برود با مردم زندگی کند مثل مردم... تا مردم به روشنفکر اعتماد نکند و روشنفکر را از خود نداند به سخنانش گوش نخواهد سپرد. چه در تاریخ و چه امروز روشن فکر موفّق کسی است که همراه مردم خود بوده است به عنوان مثال در زندگی نامه ای گاندی نوشته اند : "گاندی با فقیر ترین افراد ملتش زندگی کرد و با نازل ترین آن ها از نظر نظام طبقاتی هند یعنی نجس ها بر سر یک سفره نشست و به بیماران آن ها دوا خوراند و در عبادت آنها شرکت کرد وبا قدرت استعماری با سلاح وساتیاگرا ها مبارزه کرد وبه این ترتیب مایه ی بس عظیم از تقوا وفداکاری وگذشت را در آرمانهای ملت هند به وجود آورد وهدف های مشخص ومعینی را در میان سیصد میلیون جماعت هند به وجود آورد وهدفهای مشخص ومعینی رادر میان سیصد ملون جماعت تعمیم داد ( 12) یکی دیگر از روشن فکران موفق که در همسایگی قدرت بزرگی مانند ایالات متحده ی آمریکا سالها است علم مخالفت را بر داشته است وهنوز آمریکا هیچ کاری با او نتوانسته ، "کاسترو " است . دختر کاسترو وقتی از کوبا فرار می کند وبه آمریکا پناهنده می شود دلیل پناهندگی خود را در مصاحبه با رسانه ها این گونه اعلام می کند : " من از این جهت از پدرم جدا شدم ودر آمریکا پناهنده شدم که او هیچ گاه برای من امکانات زندگی مانند ماشین وغیره نمی خرید . او هنوز در یک آپارتمان قدیمی که از اول عمر داشت زندگی می کند " (13) با توجه به راز ماندگاری کاسترو در کوبا - که یک مارکسیست است – به آسانی می توان در یافت که چرا مارکسیستان افغانی در افغانستان مواجه با شکست شدند ودر کم ترین زمان با مقاومت سرسختانه ای مردم خود روبه رو شدند زیرا روشنفکران افغانی در میان مردم خود پایگاهی نداشتند و مردم ما زبان آنان را نمی فهمیدند و حرف های آنان را از جنس درد های خود نمی پنداشتند. آنان شعار های خود را بسیار خام و ساده لوحانه در میان مردم مطرح کردند و برای زمینه ی پذیرش و عدم پذیرش این حرف ها در میان مردم هرگز چاره ای نیاندیشیدند طبعا با چنان سخنانی هوایی و غیر مردمی افغانستان آنچنان درگیر جنگ و نابسامانی شد و از قافله ی پیشرفت باز ماند که حالا حالا باید رنجش را یکایک مردم ما در گوشه گوشه ی جهان بکشند . سوگمندانه روشنفکران امروز ما هم از تجربه ی تلخ مار کسیست ها عبرت نمی گیرند این با در غرب گرایی راه افراط را میپیمایند و در آثار و گفتار خویش نسبت به هنجارها ارزشها و باور ها مردم ما بی اعتنایی نشان می دهند 6- نداشتن تحلیل سیاسی . پنجمین آسیب جریان روشنفکری امروز افغانستان که از آسیب های قبلی سر چشمه می گیرد نداشتن تحلیل . سیاسی است " تحلیل سیاسی به انسان کمک می کند تا جهانی را که در آن زندگی می کند بهتر بشناسد و از میان شقوق گوناگون پیش روی خویش بهترین را انتخاب کند و بالاخره موفق شود به تغییرات کوچک و بزرگ که هر کدام یکی از جنبه های لاینفک زندگی می باشد، تاثیر بیشتر ببخشد " (14) روشنفکر امروز ما اگر چه ادعاهای روشن بینی و مدرن بودن اما در مسایل سیاسی هنوز ماننده جامعه ما قبل قرون وسطی براین باور است که سیاست تنها به شهریار ان حقوق دانان و فلیسوفان تعلق دارد و افراد دیگر اجتماع باید خود را آن دور نگهدارد. روشنفکران فکر می کند که هنر از سیاست و اجتماع جدا است. این در حالی است که گردانند گان سیاست جهانی حتی از عشق روشنفکر بهره برداری سیاسی می کند ، عشقی که خصوصی ترین رابطه دو انسان با یکدیگر است. این نگاه از نداشتن یک تحلیل ژرف از اوضاع سیاسی زمانه برای روشنفکر پدید آمده است سطحی نگری باعث شده است که روشنفکر تنها بازیگران فیلم را ببیند و کار گردان و دیگر عوامل پشت صحنه را اصلا مورد توجیه قرار ندهد. عدم تحلیل دقیق از وضع سیاسی، روشنفکر را نسبت به دخالت مستقیم در امر سیاست بدبین و بی توجه کرده است او دخالت در سیاست را نه تنها رسالت بلکه منافی شان روشنفکری خود می پندارد و در نتیجه از میدان سیاست کنار می رود و سیاست را به افراد فرو مایه تر واگذار می کند. در چنین حالت طبیعتا عرصه ی سیاسی دچار خلاء می شود و نا اهلان و سود جویان از این خلاء بهره گیری نموده و بر سر نوشت مردم حاکم می شوند وقتی عرصه های مهم سیاسی به دست افراد غیر روشنفکر بیافتد طبعا عرصه ی فرهنگی هم در اختیار آنان قرار می گیرد و در نتیجه روشنفکر مجبور می شود که برای پیش برد کار های فرهنگی (از قبیل چاپ کتاب، مجله، تولید فیلم، امرار معاش!و... ) عصای دست همین سیاست مداران غیر مسول شوند. کسانی که از سیاست جز بهره کشی از مردم تلقی و تعبیری ندارند. به عنوان مثال در بسیاری از موارد در دوران جهاد دیده می شد که روشنفکران و فرهنگیان با این نگرش که تماس با کشور ها و ارگان های خارجی موجب ذلت و وابستگی می شود از تماس مستقیم با آنان سر باز می زدند و این کار را مخالف شان فرهنگی خود می پنداشتند. اما همین فرد در عمل در نشریه ی قلم و قدم می زد که آن نشریه با چندین واسطه از جانب بیگانگان حمایت و اکمال می شد ، عملا فرهنگیان هم بهره می دادند وهم چیزی عاید شان نمی شد . دلالان اصلی با ارایه کار فرهنگیان به چه مقامها وثروت های که دست نمی یافتند . بگزریم از اینکه همین تماس با بیگانگان اگر توسط یک روشنفکر خوش زبان وتحلیل گر بر قرار میشد شاید به مراتب حیثیت خود ومردم خود را حفظ می کرد وتلاش می کرد که با بر خورد های همراه با متانت وعزت نفس توقعات وانتظارات بی گانگان را معقول تر کنند واین داد وستد را بر اساس حفظ احترام متقابل ومنافع هردو طرف تنظیم واجرا کند . اکنون هم همین وضعیت ادامه دارد . تعاملات سیاسی بدست افرادکم سواد است وفرهنگی وروشنفکر با چندین در جه تنزل در اختیار آنان قرار دارد . 7- عدم استقلال مالی . ششمین آسیب روشنفکر امروز ما که به ترتیب از آسیب های پیشین ناشی می شود عدم استقلال مالی است . روشنفکری که اندیشه ی پر مشتری ندارد . روشنفکری که در اجتماع جایگاه ندارد . روشن فکری که ازمردم جدا است طبعا آثارش هم در میان مردم مشتری ندارد ووقتی اثر روشنفکر مشتری نداشته باشید ، او برای گذران زندگی نیازمند به مراکز قدرت وسیاست در خارج ویا داخل کشور میشود ومجبور که به کارهای غیر فکری مشغول شود . روشنفکری که از نظر مالی مستقل نباشد دو پیامد به سراغ او خواهد آمد : الف : دست یازی به کارهای غیر فکری . روشن فکر مجبور می شود که برای تامین نیاز های روز مره به کارهای غیر فکری مشغول شود واشتغال به این گونه حرفه ها اندیشه ی روشنفکر را از رشد باز می دارد ومتوقف می سازد وبعد از مدتی همان اندک معلوماتی که دارد هم فراموش می شود وکم کم به بی تفاوتی وبی اندیشگی وبی اندیشگی عادت می کند ومیشود یک آدم معمولی با سر گرمی های معمولی ودغدغه های معمولی . البته اگر این روشنفکر خوش شانس باشد ودر کار وحرفه ی جدید موفق از آب در آید وگر نه که سر ازبیماریهای روانی وتیمارستان وغیره در خواهد آورد . ب: اشتغال به کارهای خلاف شان . روشنفکری که ازنظر مادی در تنگنا قرار می گیرد ممکن است تن به کارهای خلاف شان یک فرهنگی بزند که این کار یا در عرف هم خلاف شان محسوب میشود برای روشنفکر یا مردم عادی خیلی متوجه قباحت کار نیست ولی روشنفکر به اعتبار اینک باهوش تر وروشن تر است از شغل خود عذاب وجدان دارد واحساس نارضایتی می کند وکارش را یک کار مفید برای خود واجتماع تلقی نمی کند . اگر چه در ظاهر امر ممکن ا ست در انظار عامه ی مردم از شغل ومو قعیت خود دفاع کند وآنرا یک شغل فرهنگی قلمداد کند . اما در باطن امر خودش می داند که این شغل مناسب او نیست ونفعی به حال ملت وکشورش ندارد . نه تنها نفعی ندارد بلکه ممکن است به ضرر ملت وکشورش هم باشد چنانچه عده ای زیاد ی از کسانی که از طرف بسیباری از انجوها استخدام شده اند . از شغل و موقعیت خود مستقیم و غیر مستقیم اظهار نارضایتی می کنند از طرفی هم به پول آن نیازمندند و چاره ای ندارند . البته این آسیب اسیب جدید برای روشنفکر جماعت نبوده و نیست و در طول تاریخ روشنفکران به خاطر وابستگی به مراکز دولتی و حکومتی به خلق آثاری مبتلا شده اند که از واقعیت جامعه به دور بوده است و البته روشنفکرانی مانند فیض محمد کاتب هزاره دراین میان یک استثنا بوده اند که با نبوغ ، اندیشه ، مهارت وشجاعتی که داشته اثری را در متن حکومت پدید آورد که جانمایه ی اصلی اش مردم باشد . البته امروزه شرایط چاپ ونشر وگستره ی وسیع مخاطب مردمی این امکان را فراهم می سازد که یک هنر مند بدون اتکا به قدرت وحکومت از طریق مشتریان آثار خود امرار معاش کند . چنانچه بسیاری از هنر مندان جهان امروزه چنین اند . چکیده : در سطور گذشته می خواستیم این سخن را باز گو کنیم که روشنفکر امروز ما مبتلا به آسیب های است که اگر در پی رفع آنها بر نیاید نمی توانددر جامعه موفق شود . ودلایل عدم توفیق آنان تا کنون همین آسیب ها بوده است . شش تا آسیب را بر شمردیم که این آسیب ها ارتباط زنجیره ای با همدیگر داشتند یعنی فقر اندیشه موجب عدم تعهد می شد ، عدم تعهد وفقر اندیشه هردو عامل پیچیدگی زبان می شد وپیچدگی زبان موجب جدایی از مردم وهمگی موجب انزوای سیاسی وعدم تحلیل دقیق مسایل سیاسی می گشت وتمام عوامل دست به دست هم داده عدم استقلال مالی روشن فکر را با عث می گردید وسر انجام همگی اسباب شکست وناکامی روشنفکررا در تاریخ وجامعه رقم می زد.
|
||
دوشنبه 15 سنبله 1389